|
" موهای
خیس و ساعت شماطه دار"
تحلیل شعر
" روی عرشه " از " روجا چمنکار "
شاعران
منادیان زمانه ی خویشند ، آن ها از دردهای مردم ، شادی آنها ، رنجشان و
ستمی که بر آنها می رود می سرایند. بی آنکه مورخ باشند از تاریخ می
گویند ، بی آنکه جغرافی دان باشند از جغرافیای سرزمین خود و پیرامون
خود و از اقلیم هایی که دیده اند ، سخن می گویند و در سینه ی تاریخ شعر
ثبت می کنند.
من ، هر
وقت شعرهای " روجا چمنکار " را می خوانم ، دقیقا و بطور کامل شرجی
دریای جنوب را با تمامی وجود لمس می کنم . نهنگ های به دریا خفته را حس
می کنم ، شکل و شمایل کاپیتان ها را کشتی های تفریحی ، باری ، باربری و
حتی کشتی های شکسته و به گل نشسته را به وضوح می بینم. من ، حتی جاهای
مخصوص کاپیتان های کشتی را در شعرهای " روجا " سطر به سطر مشاهده می
کنم. من ، صدای غرش موجهای خلیج همیشه فارس را در شعرهای این شاعر می
شنوم و از هیبت آنها به دامن همین شعرها پناه می برم ، بوی نم کناره
های ساحل و شرجی بوشهر و اطراف آن را از سطر سطر این شعرها بو می کشم و
این عین رویاهای من است. شعر " روی عرشه " ی این شاعر در کتاب " با
خودم حرف می زنم " را به همین منظور انتخاب کرده ام تا به تحلیل و
تفسیر آن بپردازم.
سوت کشتی
دریای مرا زخمی کرد
و این
تازه شروع بازی بود
کاپیتان ؛
گویا کشتی
ها به هنگام ورود و خروج از اسکله ها سوت می کشند و موجودیت خودشان را
اعلام می کنند. در شروع این شعر نیز چنین است و کاپیتان با سوت کشتی
دریای شاعر را به تلاطم واداشته است و ورودش را اعلام کرده ، زیرا شاعر
در مصرع بعدی شروع بازی را اعلام می کند که می تواند شروع یک دوستی و
یک عشق باشد.
" روجا "
اما هر جا از عشق سخن می گوید ، شعرش در هاله ای از ابهام ، ترس ،
سرخوردگی و ناپایداری پیچیده می شود و نوعی دلمردگی از آن مشام می رسد.
حالا از
من / فقط موهای خیسم را به جا می آوری / و ساعت شماطه داری / که زنگ
نمی زد و می لرزید
شاعر در
آخر این بند از شعر می گوید :
این جا
پیچ خطرناکی است . برگرد!
شاید
اشاره ی شاعر به شعر حافظ باشد که می سراید :
راهی است
راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
و در بعضی
نسخ است : بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
و اما در
بند بعدی شعر ، شاعر با همه ی یاس ها و ناامیدی ها شال گرمی برای
کاپیتان آورده است تا او را در سرمای جهانی که سردتر شده محافظت نماید
:
این شال
گرم خاکستری برای تو بوده
تا زندگی
مرا دور خودت بپیچی
جهان
سردتر شده
گند زدی
کاپیتان !
بند
ما قبل آخر شعر نیز تفکر انگیز است. به کاپیتان دستور می هد تا دستوری
صادر کند و هاله ای نامرئی دور سر شاعر بکشند و تقدس او را نشان دهند و
به پست خودش که همان تقدس و پاکی است برش گردانند و به او می گوید که
بادبانها را بالا ببرند ، لنگر نیندازند که اگر چنین شود و لنگر
بیندازد و پهلو بگیرد ، دریا را به آتش خواهد کشید ، یعنی اینکه برگردد
و برود و با یک زخم کهنه بازی را ادامه ندهد. می بینید که دریا ،
کاپیتان ، لنگر ، سوت کشتی ، موهای خیس و ... که قبلا گفتم ، در این
شعر هم وجود دارد ، پس زیبایی شعر " روی عرشه " را با خواندن کامل ان
دریابیم .
"
روی عرشه "
سوت کشتی
دریای مرا زخمی کرد
و این
تازه شروع بازی بود
کاپیتان !
حالا از
من
فقط موهای
خیسم را به جا می آوری
و ساعت
شماطه داری
که زنگ
نمی زد و می لرزید
می لرزید
با نهنگ
ها و وال ها
می لرزید
با صخره
ها و آب ها
می لرزید
با شانه
هاش و دست هاش
رقاصه ای
بدوی
روی عرشه
من بودم
کاپیتان !
این مرده
را از من بیرون بیار
بوی
یک زندگی قدیمی می ترکد توی دلم
و خیس می
کند تمام خشکی ام را
این جا
پیچ خطرناکی ست
برگرد !
این شال
گرم خاکستری برای تو بود
تا زندگی
مرا دور خودت بپیچی
جهان
سردتر شده
گند زدی
کاپیتان !
دستور یده
هاله ای نامرئی دور سرم بکشند
و مرا به
پست خودم برگردانند
و بادبان
ها را ... بالا ببرند
دستور بده
!
برگرد !
دستور بده
!
لنگر
نینداز !
پهلو
بگیری دریا را به آتش می کشم
با یک
زخم
کهنه
این بازی
هنوز ادامه دارد
به نقش
خود ادامه بده
کاپیتان ! |