|
فرهاد عابدینی - تحلیل شعر
" صحرایی پر از اسب " ( پونه ندایی )
زندگی سرشار از تضادهاست
و شاعر را تضادها احاطه کرده اند و شعر هم گاهی از برخورد تضادها زاده می
شود. به همین سبب است که می بینی ناگهان در یک لحظه ی عاشقانه "
صحرایی پر از اسب " در چشم انداز شاعر پیدا می شود و او را ماهی ، سالی و
قرنی به گذشته هایش بر می گرداند و می بیند بهار را ، شکوفه ها را و
کوچه های پر از عطر گل ها را و ناگهان فرود می آید در کافه ای که آن سویش دوست
نشسته و چشم در چشم او دوخته و ناگهان گفته : دوستت دارم .
شکل گیری شعر زیبای " صحرای پر از اسب " بدین سان بوده است . این شعر از
کتابی به همین نام انتخاب شده که سروده های " پونه ندایی " را در بر دارد .
باری ، شاعر گوشه ی دنج کافه ای نشسته ( این را در بخش دوم شعر می فهمیم )
به انتظار دوست و رسیدن او لحظه شماری می کند ، شاید این رسیدن لحظه ای و
ثانیه ای و دقیقه ای به تاخیر افتاده و این لحظه ی کوتاه برای شاعر روزی ،
ماهی ، سالی و قرنی به درازا کشیده است که خود را در صد سال
پیش می یابد و به کوچه های خاطره و کوچه باغ های کودکی و جوانی اش بر می
گردد و می سراید :
صد سال پیش بود
بهار از پنجره لبریز بود
شکوفه ها روی لبهایم ریخته بودند
و دهانم پر از صحبت باران بود
درست صد سال پیش
تا اینجا شاعر ، درنبود دوست در گذشته ها و خاطره ها پرسه می زند . خاطره
هایش رنگارنگ هستند و طعمی از بهار و سبزی و شکوفه و باران دارند ، عناصری که
شادابی و سرشاری زندگی را درانسان زمزمه می کنند .
شاعر با اینکه هنوز تنهاست ، اما یاس در او راه نیافته است و جهان را زیبا و
امیدوار و از منظری دلنشین نگاه می کند ، در این لحظه دوست از راه می رسد و
شاعر زمزمه می کند :
تو آمدی
آن سوی میز نشستی
چشمت پر از ترنج بود
و سراسر آینه بود
من محو حاشیه های زیبا بودم
که ناگاه گفتی : دوستت دارم
شاعر به انتظار این لحظه ی زیبا و دوست داشتنی و غیر مترقبه نبوده است ،
زیرا که محو حاشیه های زیبا و آینه و ترنج بوده و گمان نمی برده که این
واژه ی مقدس از زبان دوست جاری شود ، زیباترین بخش شعر ، قسمت سوم و پایانی
آنست که شاعر پس از شنیدن ناگهانی واژه ی " دوستت دارم " تمام غنچه های
گلدان باز می شوند ، گارسن ها خود را به ناشنیدن می زنند و مشتری ها کافه
را ترک می کنند و شاعر و دوست را تنها می گذارند ، زیباست که می بینیم کافه
نیز بدون سقف می شود تا ستاره ها پدیدار شوند و صحرایی پر از اسب در جشم
انداز دوست پیدا شود . اسب ها در این لحظه می توانند سمبل و وسیله ای
باشند برای رساندن آنها به ناکجا آبادی که سرشار از زیبایی ها و خالی از
رنج ها و حسدهاست ، و در آخر باران ، حرف دوست را برای شاعر تمام می کند .
آیا در اینجا باران قطره اشک شوقی است که از چشم شاعر از واژه ی دوستت دارم
بر زمین می غلطد ؟ شاید چنین باشد .
به هر حال برای درک و دریافت بیشتر لحظه های زیبا و شاعرانه ی شعر " صحرایی
پر از اسب " بهتر است که تمامی شعر را بخوانیم :
" صحرایی پر از اسب "
صد سال پیش بود
بهار از پنجره لبریز بود
شکوفه ها روی لب های ریخته بودند
و دهانم پر از صحبت باران بود
درست صد سال پیش
تو آمدی
آن سوی میز نشستی
چشمت پر از ترنج بود
و سراسر آینه بود
من محو حاشیه های زیبا بودم
که ناگاه گفتی : دوستت دارم .
تمام غنچه های گلدان باز شدند
گارسن ها کر شدند
مشتری ها ناپدید شدند
من مانده بودم و تو
در کافه ای بدون سقف
در صحرایی پر از اسب
و باران
حرف تو را
تمام کرد .
|